ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

145

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

ميگويد : ما پسر توقتا را به پادشاهى بر مىداريم ، چه حقوق پدرش بر ما بسيارست . اما بدان شرط كه اول اوزبيك را بخوانيم و به وجه احسن او را از ميانه برداريم ، چه او خصم ملك است . آنگاه پسر توقتا را بر سرير الوس جلوس دهيم . برين اتفاق كردند . اوزبيك چون خبر واقعهء توقتا استماع نمود لشكر بگذاشت و متعجل بيامد . كسى او را از سگالش و مكر و غدر امراى غدّار آگاه كرد و سببش آنك او از امرا باز خواست سلام و ايمان ميكرد . مقدّم امرا ميگويد : اى پادشاه تو از ما مسلمانى مخواه بل طاعت و انقياد طلب ، چه ما را از ياسا و ييسون چنگيز خان چه شكايت كه به شريعت كهنهء اعراب دعوت ميكنى ؟ اوزبيك او را هلاك كرد . ديگر امرا و نوينان از كردار مكروه او مستوحش و متنفر شدند و به قصد جان او كينكاج و اتفاق كردند ، و دعوتى ساختند كه در اثناى دعوت كار او تمام كنند . اوزبيك به طوى حاضر شد و چون دو سه پيالهء ارغوانى به سماع اغانى بخورد ، اميرى به برخاستن او به گوشهء چشم اشارت كرد . اوزبيك متوهم گشت و به بهانهء قضاى حاجت برخاست و برون رفت . آن امير در پى او بيامد و سگالش مكر و غدر امرا كماهى با او تقرير كرد . اوزبيك بر فور پاى به تكاور برآورد و بگريخت ، و چند هزار كس را بر خود جمع كرد و به قوت و مظاهرت ايشان بازگشت و به قصد ايشان پيش‌دستى نمود ، و همهء امرا را با صد و اند شاهزاده و پسر توقتا بگرفت و بكشت و آن امير را تربيت و رعايت نمود ، و سمير اسرار و مشير و همراز خود گردانيد و خود بر تخت الوس جوجى خان جلوس يافت و به بشارت اجلاس خود ايلچيان را به جوانب و اطراف ممالك فرستاد . و درين وقت ايسنبوقا پسر دوا با قان ياغى شده بود و ميخواست كه اوزبيك با او يار و موافق باشد تا از ساقه كسى قصد او نكند . به او پيغام فرستاد كه قان فرموده است كه : اوزبيك سزاوار پادشاهى و لايق شهريارى نيست ، جاى جوجى خان